تبليغاتX
بخش طنز هفته نامه مشکان
جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 22:36

طــنــز

کـابـــوس

 

نيمه شبِ پريشب گشتم دچار كابوس

ديدم به خواب حافظ توى صف اتوبوس

گفتم : سلام حافظ

گفتا عليك جانم

گفتم كجا روى تو گفتا خودم ندانم

گفتم بگير فالى گفتا نمانده حالى

گفتم : چگونه اى ؟ گفت در بند بى خيالى

گفتم كه تازه تازه شعروغزل چه داري؟

گفتا كه مى سرايم شعر سپيد بارى

گفتم زدولت عشق،گفتا كه كودتا شد

گفتم رقيب گفتا ، او نيز كله پا شد

گفتم كجاست ليلي؟مشغول دلربايي؟

گفتا شده ستاره در فيلم سينمايى

گفتم،بگو ز خالش ، آن خال آتش افروز

گفتا عمل نموده ، ديروز يا پريروز

گفتم بگو ز مويش،گفتا كه مِش نموده

گفتم بگو ز يارش ، گفتا ولش نموده

گفتم چرا،چگونه؟عاقل شدست مجنون

گفتا شديد گشته معتاد گرد و افيون

گفتم كجاست جمشيد؟جام جهان نمايش

گفتا : خريد قسطى تلوزيون به جايش

گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه كاره؟

گفتا : شدست منشى در دفتر اداره
گفتم بگو ز اهد آن رهنماى منزل

گفتا كه دست خود را بر دار از سر دل

گفتم ز ساربان گو با كاروان غم ها

گفتا آژانس دارد با تور دور دنيا

گفتم بگو ز محمل يا از كجاوه يا دى

گفتا پژو ، دوو ، بنز يا گلف نوك مدادى

گفتم كه قاصدك كوآن باد صبح شرقى

گفتا كه جاى خود را داده به فاكس برقى

گفتم بيا ز هد هد جوييم راه چاره

گفتابه جاى هد هد،ديش است وماهواره

گفتم سلام ما را باد صبا كجا برد ؟

گفتا به پست داده آورد يا نياورد‌؟

گفتم بگو ز مشكِ آهوى دشت زنگى

گفتا كه ادكلن شد در شيشه هاى رنگى

گفتم سراغ دارى ميخانه اى حسابى

گفت آنچه بود از دم ، گشته چلوكبابى

گفتم : بيا دوتايى لب تر كنيم پنهان

گفتا نمى هراسى از چوب پاسبانان

گفتم بلند بوده موى تو آن زمان ها

گفتا به حبس بودم از ته زدند آن ها

گفتم شما و زندان حافظ ما رو گرفتي؟

گفتا نديده بودم هالو به اين خرفتى !!!

 

felfel57@yahoo.com

 

نوشته شده توسط حمید رضا الوندی | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه بیست و دوم بهمن 1384 ساعت 17:52

طــنــز

 

این هفته این بخش تعطیل است!

نوشته شده توسط حمید رضا الوندی | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه چهاردهم بهمن 1384 ساعت 23:14

طــنــز

 

تـه چـيـن!

 

( با شرکت افتخاري خواجه حافظ شيرازي! )

 

پيشكش سورچران هاي عزيزي كه سرشان مي رود ؛ امّا شكمشان نمي رود

 

پر كرده است ته چين از عطر خود فضا را

دل مي رود ز دستم صاحب دلان خدا را !

پرخواري من و شيخ از خلق بود مخفي

دردا، كه راز پنهان خواهد شد آشكارا !

بر صدر سفره ي سور اي شيخ چون نشيني

با دوستان مروّت با دشمنان مدارا !

گرديده است ته ديگ نرم از وفور روغن

ساقي بده بشارت رندان پارسا را !

تا كارت دعوت آمد، چون برق جستم از جاي

باشد كه باز بينيم ديدار آشنا را !

هنگام سفره بگذشت از دل ربودن خلق

دلبر كه در كف او موم است سنگ خارا !

رو جام جم رها كن در ظرف قرمه بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملك دارا !

از نان جو ،پلو را من بيش دوست دارم

هركس به قدر فهمش فهميده مدّعا را !

وقت غذا نشايد حفظ ادب نمودن

اي شيخ پاك دامن معذور دار ما را !

از سور و ميهماني هرگز مكن فراموش

كاين كيمياي هستي قارون كند گدا را !

نازك بين از خورش ها مشتاق قرمه سبزي است

گر تو نمي پسندي تغيير كن قضا را ! ( يا شايدم : غذا را ! )

 

از وبلاگ: نازک بین

 

 

نوشته شده توسط حمید رضا الوندی | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه هفتم بهمن 1384 ساعت 16:44

طــنــز

 

يك لشگر گدا

 

مي رود از هر طرف رقصان و با لنگر گدا

از دو سويت مي رود، اين ور گدا، آن ور گدا!

گر دهي كمتر زده تومان حسابت مي رسد

مي كند گردن كلفتي، مي كشد خنجر گدا!

با صداي دلخراشش ضجه مويه مي كند

راستي در ضجه مويه مي كند محشر گدا!

لعن و نفرين مي كند گر قلب او را بشكني

مي كند محرومت از سرچشمة كوثر گدا!

بر تو مي چسبد مثال مرد مومن بر ضريح

گر بگويي من ندارم، كي كند باور گدا؟!

هست دايم باخبر از قيمت ارز و طلا

داند از هر شخص ديگر نرخ را بهتر گدا!

گر روي در خانه اش،‌ اطراف شمران يا ونك

دست كم دارد سه تا منشي، دو تا نوكر گدا!

در صف بنزين اگر با او بد اخلاقي كني

مي كند لاستيك ماشين ترا پنچر گدا!

گر گدايان را براي پول در يك صف كني

صف كشد از شرق ري تا غرب بابلسر گدا!

بهر خارانيدن ران چون بري دستي به جيب

با هياهو مي رسند از راه، يك لشكر گدا!

خودكفا شد از گدا اين كشور و دارم يقين

مي شود تا سال ديگر صادر از كشور گدا!

--

Saron hosseini

salah.saron@gmail.com

 

نوشته شده توسط حمید رضا الوندی | لینک ثابت | موضوع: