تبليغاتX
بخش طنز هفته نامه مشکان

بخش طنز هفته نامه مشکان

این وبلاگ حاوی مطالب طنز هفته نامه مشکان به طور مجزا می باشد

ویژه

شادمهر به پیام نور می رود !!!

 

دانشجویی بودم برات، که تو بهم یه تک دادی

برگمو امروز گرفتی، یه صفر گذاشتی پس دادی

بگو برات من چی بودم، دانشجوی قراضه ای

نمره مو قاب بگیر بزن، تو گوشه ی مغازه ای

رفتی و نوشتی که از افتادنت ملالی نیست

رفتی به یکی دیگه بیست دادی، هیچ خیالی نیست!

یه روزم نوبت من میشه که مشروط بکنم

بچتو بندازم بگم بابات اصلاً مالی نیست

دیگه پشت دستمو داغ می کنم که باهات درس نگیرم

با هر کی درس بگیرم خیالی نیست، لااقل شاگرد تو یکی نشم

 

انجمن حمایت از مشروطیان

 

منبع: وبسایت مشکان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 21:50  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 39

طــنــز

 

نـون خـشـکی

 

اون دختر شعرمون که هی را به را عاشق میشه؛ اول عاشق نون خشکی بود که شعرشو براتون نذاشته بودم و الان میذارم . ( بنظر من بیشتر باید یه اقشار آسیب پذیر توجه کرد!!!)

 

نون خشکي گفتنت کشته منو

با ادا را رفتنت کشته منو

قربون خش صداي مردونت

ازکجا نيرو مي گيره اون چونه ت ؟

نون خشکي با تو من جور جورم

بذا مي خوام تا موهاتو بجورم

اطوار مثل شيلنگت منو کشت

دندوناي رنگارنگت منو کشت

اون نون کپک زده ت رو بخورم

گوني نمک زده ت رو بخورم

نون خشکي رو غليظ  و خوب مي گي

پر سوزه وقتي دم غروب مي گي

آخ چه زوري توي بازوت خوابيده

که سه تن نون و نمک رو هل مي ده

حيرون تلاشاي دوشيفته تم

واسه اينکه پر تلاشي شيفته تم

کشته ي شلوارک جيرت شدم

نونمو بردي نمک گيرت شدم

اون نگاه باصفات نيشم زده

به جونت قسم که آتيشم زده

تيکه رو  رو شلوارت کولاژ نده

اينقده تو کوچه مون ويراژ نده

قربون گاري پرشتاب تو

قربون بيزينس و حساب تو

من فداي صورت خلاف تو

من فداي ترمز و تيک آف تو

ناژ ناژي وقتي که تو ناژ مي کني

بچه ي حسمو کورتاژ مي کني

قربون اون عرق زیر بغلت

کی میشه من بکنم سیر بغلت

cieloداري خودم خوب مي دونم

کاش مي شد سوار بشم يا برونم

شنيدم که خونه تم تو جردنه

اونم عاقبت جونم ، مال منه

مي ميرم واسه همون مغز چتت

من فداي دسته ي سامسونتت

نکن اينجا اینقده عقب- جلو

مامانم داره مياد زودي برو

به مکالمه يه خورده تن بده

آدرس ايميلتو به من بده 
برو من فردا باهات چت مي کنم

چت باهات قد دو ساعت مي کنم

نون خشکي !، نون خشکي !، نون خشک!!!

مي گيري امروز از کي نون خشک ؟

 

بوالفضول هم برای این شعر کامنتی گذاشته که می خوانید:

رنگ فونت مطلبت روبرا شد!...دکی جون!قربون دستت، حالا شد!...همه رو عاشق وشيدا می کنی!...ميشه يه يادی م از ما بکنی؟....ميشه مارو هم يه جور راضی کنی؟....مارو هم قاطی اين بازی کنی؟....طبع شعرتو موافقم کنی....دختر شعرتو عاشقم کنی!....من بميرم مگه تيپ ما چشه؟....يه کاری کن بياد عاشقم بشه!....بابا بنده شاعرم خير سرم!...مگه من از نون خشکی کمترم؟؟....جون تو شوهر بدخو نميشم!...تو دلت دوماد سر خونه ميشم!! ...دختر شعر تو «گل به سر عروس»....بوالفضول هم ميشه دوماد ملوس!...شاعرم!هيشکی به من نميده زن!...تو برام آستيناتو بالا بزن!

 

از وبلاگ: منبع موثق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 20:22  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 38

طــنــز

 

كابوسنامه(3)

 

من تأليفات: امير عنصر المبايلى معلوم‏الحال، كابوس بن مزد بگير بن زياد ازخاندان زيادى

 

جلد سوم (!!!)

 

IN THE NAME OF GOD

 

هان اى پسر! هرگز مبادت كه راهى ديار سانفرانسيسكو شوى كه اگر چشم دل‏بگشايى، در همين ديار، نعمت بسيار بينى. و بينى كه چسان نعمت بر بعض كسان‏تمام شده است و چه كمند آنها كه شكرگزار باشند.

چشم دل باز كن كه جون بينى

آنچه ناديدنى است اون بينى‏

پس فرار مغزها مكن و مغزت را در همين خاك مغزپرور مصروف دار كه قوت وقوّت تو در اينجاست. و اكابر قوم گفته‏اند:

غريبى رفتم و مثل وطن نيست

به گُل خوردن كسى مانند من نيست

اگر شير موز در غربت بنوشى

به مانند صفاسيتى وطن نيست

پس اى پسر! چون هواى مناكحت در نفس تو چيره گشت، پس عاقد خبر كن‏و همان كن كه هُوَاقرب بالصواب. زنى بستان آفتاب و مهتاب ديده. كه اگر جز اين‏باشد، چشمش مدام در رصد كردن آفتاب و مهتاب باشد. و در حق همه گفته‏اند:«لايعلم الهر مِنَ‏البِر». بايد كه زنى بستانى سرد و گرم روزگار چشيده. چندان كه هم ازسردش چشيده باشد و هم از گرم. و حكما در اين باب گفته‏اند:

زنت خوبه، چه جورش

نه بى‏نمك، نه شورش

و چون زن گيرى، چنان گير كه مولانا شمس تبريز گفت: زن بگير و مجرد باش.

و بدان كه زن ستاندن به غايت سخت و دهشتناك بوده باشد. پس به هرلبخندى دلت نجبند و به هر غمزه‏اى، پايت نلغزد. و تو اگر فيل هم بوده باشى مباد كه به خود غِره شوى. كه شيخ اجل با عجله فرمود: چو گل بسيار شد پيلان بلغزند.

× حكايت: از اقران خويش شنودم كه يكى از اصدقاء را شبى پاى بلغزيد ودر سوراخى فرو رفت. پس چون به بلديه عارض شد كه اين چه سطح خيابان و اين‏چه چاه و چاله و سوراخ است كه در راه است، چالش او افاقه نكرد و بشنود كه: اگرحواس خواجه به نظارت هر پريرويى غافل نگشتى و پرت نشدى، پس همان شست پاى مبارك نيز در سوراخ فرو نگشتى.

گفت او را خوب ورد آورده‏اى

ليك سوراخ دعا گم كرده‏اى

پس اى پسر! چشم و گوش خود را به اندازه دهان بى‏چاك و بستت باز كن وبنگر كه براى برداشتن عسل، دست در كدام كندو فرو مى‏كنى؟ و ديگر آن كه چون‏ زن بگرفتى، ديگر هرگز هوس دومين مكن كه حلوا چو يك بار خوردند، بس! زن‏چراغ سراى مرد است اما اگر چلچراغ گردد، مصرف برق را بالا برد. و چون كه بالارفت، هر آينه پايين آوردنش با خداست.

× حكايت: شنيدستم به عهد شاه عباس

كلى بود نام او بود حاجى الماس

سه زن بگرفت، شد نصف سرش تاس

ز يك زن بيشتر بردن خلاف است

زن اول به پايت جان فشاند

زن دوم به هر جا مى‏كشاند

زن سوم به قبرت مى‏تپاند

ز يك زن بيشتر بردن خلاف است

 

پایان جلد سوم

 

دوستان گرامی! متاسفانه با خبر شدیم جناب آقای رضا رفیع در غم فقدان پدر گرامیشان عزادارند. ضمن آرزوی علو درجات برای پدر گرامی ایشان برای آقای رفیع و خانواده محترمشان آرزوی صبر و سلامتی و طول عمر داریم. (گروه مشکان)

 

از وبلاگ: کمی تا قسمتی جدی

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 15:52  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 37

طــنــز

 

كابوسنامه

 

 

من تأليفات: امير عنصر المبايلى معلوم‏الحال، كابوس بن مزد بگير بن زياد ازخاندان زيادى

 

جلد دوم (!!!)

 

IN THE NAME OF GOD

 

× حكايت: يكى از حكما را شنيدستم كه هر وعده دو مَن مرغ و مسمابخوردى و تا لنگه ظهر بخسبيدى. چونان كه از وى در سبب زيادت آن بپرسيدند،گفت: ما را ازين دست كرامات بسيار است. همه چيز حكما را با عوام تفاوتهاست. وبزرگان گفته‏اند: «شورت الحكماء اَطول من تُنبان الجهال». و آنگاه چنين انشاء بفرمود:

خواب اصحاب كهف چرت من است

آب درياى نيل قورت من است

زنهار اى پسر از رفيق ناباب! با كسى باب مرافقت باز كن كه با تو از در موافقت‏داخل شود. با ابناء ضعيف زمانه مجالست مكن كه چون در ورطه اضمحلال و زوال‏اوفتد، به حكم «الغريق يَتَچسب بكل حشيش»، لنگ يا غيره تو را آن‏چنان چسبد كه‏گفتى ول كن معامله نخواهد بود. پس چندان كه تانى گليم خويش از موچ خيرحادثات بيرون بر و كلاه خويش را به شدت چسب. مشكلات خلق را به خداى‏خلق حوالت ده تا چنان به رودربايستى بيفتد كه به اضطرار گره از كار ايشان بگشايد.

اگر بينى كه نابينا و چاه است

بگذار تا بيفتد و بيند سزاى خويش

و اما اى پسر! تجرد بددردى است اما از تأهل بدتر نيست. پس ميان بد وبدتر، بد را انتخاب كن كه خاتميون گفتند: »انتخاب حق همه است«. و بدان عاقل آن‏نيست كه از ميان بد و خوب، خوب را برگزيند، بل عاقل آن است كه از ما بين خير وشر، »خيرالشرين« را بگزيند. پس اى پسر، تا توانى زن مستان كه خود كرده را تدبيرنيست. و اگر هم خواهى زن بستانى، پس عجله مكن كه از هول هليم در چاه ويل‏نيفتى و آنگاه كه از تك و تا افتى، با دو چشم سر بينى كه كلاهى سرت رفته تا بينى. بيت:

به جاى زن خوب فرمانبرِ پارسا

زنى گيرت آمد كذا و كذا

 

جلد سوم (!) در شماره آینده 

 

از وبلاگ: کمی تا قسمتی جدی

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 21:42  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 36

طــنــز

 

كابوسنامه

من تأليفات: امير عنصر المبايلى معلوم‏الحال، كابوس بن مزد بگير بن زياد ازخاندان زيادى

 

جلد اول (!!!)

 

IN THE NAME OF GOD

 

چنين گويد جمع‏كننده اين اراجيف، امير عنصرالمبايلى معلوم‏الحال،كابوس‏بن مزدبگير بن زيادى با فرزند خويش سيامك المسمى به سيا. بدان اى پسركه من پير شدم و ضعف قوا غالب. حاليه قوه باه از حيز انتفاع ساقط، و زهوار اين‏تخته بند عنقريب از چهار جهت در خواهد رفت، در رفتنى.

در رفتن زهوار من، گويند هر نوعى سخن

من خود به چشم خويشتن ديدم كه تنبان مى‏رود

حاليه دير گاهى است نشاط عهد شباب رفته و رخوت كهولت عارض گشته. بى‏نيرويى و بى‏توشى امانم بريده و رنگ متاليك عمر از رخساره‏ام پريده. نه ناى‏كتابت مانده و نى تاب فعاليت. اكنون چندين صباح است كه ديگر خسبيده عرعر همى كنم. فاعتبروا يا اولوا الافسار!

پس اى پسر! پندهايم را به گوش دار و به هوش دار. من به زودى خواهم‏برفت و تو نيز فى‏آتية النزديك(!) براثر بخواهى آمد. پس:

دم را به گاز دار و غنيمت شمار عمر

كانان كه رفته‏اند خراب همين دمند

بدان اى پسر كه سرشت مردمان اين زمانه چنان آمد كه به دو گونه عمربگذارند و طى معيشت كنند: يك عده از سر عده‏اى ديگر كلاه بردارند و زمانى‏نگذرد كه آن عده ديگر كلاه از سر اين عده بردارند. و تو بايد چنان زندگانى كنى كه‏سزاى تخمه بزرگ و شريف ماست. در غير اين حال، زينهار كه ايام عمرت تباه‏گردد و پر آه شود. و در اين معنا اكابر قوم فرموده‏اند: »من كانه له تخمة كبيرة، فله‏كيف الدنيا كثيرة«.

هر دم از عمر مى‏رود نَفَسى

پاى لقش، اگر نمانده بسى

آگاه باش اى پسر، كه تو را آقازاده نامند، نه دول آسياب! تو از هر دو سوى،كريم‏الطرفين مى‏باشى و بايد كه هر جاى روى، پس فى‏المجلس قدر بينى و بر اتوبان‏صدر نشينى. فلذا قدر و قيمت نژاد خويش بشناس و از گم بودگان مباش كه هر كه دراين روزگار حسينقلى‏خانى ضعيف اوفتد، پس خلق در وى اوفتد و چنانش كند كه‏رَب و رُب خويش را از خاطر فرامُش دارد. پس تا ديگران فاتحه‏ات را نخوانده‏اند،در قرائت فاتحه ديگران تعجيل كن و بدان كه اين عجالت نه از اعمال شيطان است،كه شيطان، در اين ميانه خرش به چند بوده باشد؟ ابليس بتواند جلو همان بندگى مارا بگيرد، كارى كرده است كارستان.

× نيت:

ابليس كى گذاشت كه ما بندگى كنيم

يك دم نشد كه بى‏سرخر زندگى كنيم

× حكايت: چنان شنودم كه ميرزا فشمشم نامى به قصد حاجى شدن آهنگ‏حج ساز كرد. پس در آن روز كه بر حجره اولى سنگ مى‏زد و رمى جمرات مى‏كرد،به ناگاه شيطان به طريقه ديجيتال بر وى ظاهر بشد و با وى به تكدر خاطر گفتاخوى، تو ديگر چرا؟...« پس سنگ‏زننده را ندا درداد كه:

بيگانه اگر سنگ زند، حرفى نيست

من در عجبم دوست چرا مى‏زندم

پس حاج ميرزا فشمشم اين بشنود و قالب تهى كرد و اگر رنگ خون زرد بوده‏ باشد، پس هر آينه افزون از حد از وى خون خارج بشد، چندان كه به پيمانه نيز نايد.

هشيار باش اى پسر كه دنياى لامذهب جاى خواب نيست. خواب را اخوى‏مرگ گويند. و تو چنان مباش كه اگر دنيا را آب برد، فى‏الجمله تو را خواب. خواب‏اندك از فشار خون باشد و خواب بسيار از گشادى جات. پس هرگز در بستر باز وگشاده مخواب و جاى خود را تا توانى تنگ گير. چندان كه پيوسته از لحد يادت آيدو خواب از همه‏جات درآيد.

 

جلد دوم (!) در شماره آینده 

 

از وبلاگ: کمی تا قسمتی جدی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 16:58  توسط حمید رضا الوندی  | 

سال نو مبارک

روزی مردی دست بچه ای را گرفت و به آرایشگاه برد و به آرایشگر گفت: چون من عجله دارم سر مرا آرایش کن و بعد موهای بچه را بزن. آرایشگر تقاضای او را انجام داد. مرد رفت، آرایشگر سر بچه را نیز اصلاح کرد و خبری از آن مرد نشد. سپس آرایشگر به بچه گفت: چرا پدرت نیامد؟

بچه گفت: او پدرم نبود. آرایشگر پرسید: پس که بود؟ بچه گفت: او مردی بود که در کوچه به من گفت: بیا هر دو مجانی اصلاح کنیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 12:30  توسط حمید رضا الوندی  |